![]() |
![]() |
|
|
خوب ، بد ، زشت .. سال 89 هم داره تموم میشه .. دیگه کم کم وقتش شده غریبه ی 89 هم کوله بارشو ببنده .. تمام بار و بندیلمو ریختم تو یه خرجین ، شلوار کردیه گشاد پوشیدم و یه کلاه هم انداختم رو سرم و عزم سفر کردم .. بالاخره هر اومدی یه رفتی داره .. سال 89 هم خوبی داشت و هم بدی ، خوبی هاش بیشتر تو این بود که دوستان خوبی تونستم پیدا کنم ( تو دنیای مجازی ) .. و از این بابت خیلی خوشحالم .. و بدی هاش هم .. بییخال .. امروزمون هم می گذره .. 88/1/15 .. تاریخ تولد سر سلسله ی سری ولاگ های غریبه .. توی یه شب تاریک ، زیر نور چراغ خواب ، پشت یه کامپیوتر ، تک و تنها .. پسرکی ساکت و آروم .. تصمیم گرفت غربتشو برای تمام آدما فریاد بزنه .. دستاش رفت رو کیبورد و "غریبه ی 88" با یه دنیا امید و آرزو برای اون پسرک پا به دنیای مجازی گذاشت .. پسرک با غریبه ی 88 اومد و با غریبه ی 89 موند و با غریبه ی 90 هم خواهد موند .. دیروز آمدم ، ولی نه برای ماندن .. آمدم تا روزی بار سفرم بربندم ..زیرا من مسافری غریبم .. پ . ن 1 : من وبلاگ غریبه ی 89 رو با تمام خوبی ها و بدی هاش ترک می کنم و همراه سال نو پا توی وارث بعدیه خاندان غریبه می ذارم .. از این به بعد شما عزیزان هم می تونین منو توی این آدرس پیدا کنین www.gharibe90.blogfa.com پ . ن 2 : غریبه ی 89 به خاطر تمام کمبود ها و کاستی هاش از تمام دوستانش عذرخواهی می کنه .. عزیزانم ، کم کاریهامو به حساب کوچکیم بذارین و به بزرگیه خودتون ببخشین .. پ . ن 3 : از همه ی کسانی که توی این مدت باهام بودن و تنهام نذاشتن هم ممنونم .. دوستتون دارم سبد سبد .. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:10 توسط gharibe89 |
|
|
فقط خواستم از همتون تشکر کنم .. به خاطر همه چیز .. به خاطر تمام محبت هاتون .. به خاطر تمام آرزوهاتون .. به خاطر تمام همدردی هاتون .. راستش امروز یه لحظه به خودم حسودیم شد .. به خاطر داشتن دوستان خوبی مثل شما .. کسایی که حتا گذاشتن واژه ی دوست رو هم واسشون خیلی خیلی کم و ناچیز می دونم .. دستای همتونو می بوسم .. بازم ممنونم .. پ . ن : دوستان خوبم ، فکر نکنین چون حوصله ندارم به کامنتا جواب نمیدم ، نه ، نوشته های شما عزیزانم منو به اوج می بره و برمی گردونه ، اما خب .. دیگه دیگه .. اما سعی می کنم از این به بعد تا اونجایی که میشه بیام و برای کامنتای شما دوستانم جواب بذارم .. منو به خاطر کوتاهیه این چند وقته ام بابت این موضوع ببخشید .. پ . ن 2 : مرسی فرهاد .. مرسی زهره .. مرسی مهسا .. مرسی شوالیه و شاهین .. مرسی حمید .. مرسی مهربون ترین پسر دنیا .. مرسی Trevor .. مرسی حامد مهرداد حمید .. مرسی شاهین .. مرسی مهشید .. مرسی احسان .. مرسی هملت .. مرسی وحید .. و مرسی از همه ی دوستان خوبم .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:24 توسط gharibe89 |
|
|
کاش می شد زندگی را شاد بود .. کاش می شد غم رها از یاد بود .. کاش می شد روزها را خط کشید .. این دو روز عمر را از سر کشید .. کاش می شد .. کمیسیون مامان تشکیل شد .. 2 متخصص ، 3 تا فوق تخصص ، 2 تا پروفسور .. رگای قلب مامان 2 میل نازکتر از حد معموله و عمل 100% در حال حاضر منتفیه .. اما یه داروی کانادایی تجویز کردن واسش که رگارو تا 5 سال دیگه ترمیم می کنه و اگه همه چیز درست پیش بره دیگه نیازی به عمل نیست .. امید .. امید .. امید .. تنها چیزی که کمیسیون روش تاکید مطلق داشت .. نمی دونم ، فقط امیدوارم همه چیز درست پیش بره .. دوستان خوبم ، دوستان عزیزم ، سروران من ، غریبه هنوز خودشو نباخته .. من و دنیا حالا حالاها با هم کار داریم .. هنوز باید دنیا تیشه بزنه و غریبه ریشه حفظ کنه .. می دونم ، می رسه روزی که بالاخره یک کدوممون کم میاریم .. ولی اون روز امروز نیست .. مامان نمی دونه موضوع تا چه اندازه حاده ، ما هم اصلن جلوش بروز نمی دیم .. ظاهر زندگی همه چیز آرومه .. الان وقتش نیست بخوام خودمو ببازم ، حداقل 5 سالی باید دووم بیارم .. اگه گفتم دیگه نمی خوام تو غریبه بنویسم واسه این نبوده که کم آوردم ، نه ، حال و هوای این روزای من چندان خوشآیند نیست ، نوشته هام یه جور دیگه اس .. دوست ندارم کسی که از وبلاگم میره یه کوله بار غم هم همراه خودش ببره .. راستش به نوشتن عادت کردم ، می نویسم ، اما آخر سر پاره می کنم و می ریزم دور .. درست یا غلط ، این قانون غریبه اس : خوشی هام مال همه اس ، غم هام فقط مال خودم .. پ . ن 1 : این پستو فقط برای اطلاع دوستان گذاشتم .. نمی نویسم اما مدام به غریبه سر می زنم ، به وبلاگ دوستان هم همینطور ، اما از روی عزیزانی که فیلتر شدن شرمنده ام ، فیلتر شکنم کار نمی کنه .. پ . ن 2 : ممنونم از همتون .. بابت همه چیز .. واقعن ممنونم .. پ . ن 3 : غریبه همتونو دوست داره ، عین همون قدیما سبد سبد .. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 18:35 توسط gharibe89 |
|
|
دیگه طاقت نیاوردم .. امروز رفتم لب ساحل .. یه دل سیر گریه کردم .. بی رودرواسی .. بدون ذره ای خجالت .. خیلی موندم کنار دریا .. فقط موج می زد .. فکر می کردم آرومم می کنه مثل همیشه .. اما نکرد .. داد زدم .. صدا زدم .. اونی که ادعا می کنه خداست رو صدا زدم .. پس کجاست بیاد خدایی کنه ؟ صدا زدم .. ولی جوابم فقط صدای موج دریا بود .. فک کنم خدا هم سرش گرم از ما بهترون بود .. پ . ن 1 : فردا کمیسیون پزشکیه مامان تشکیل میشه .. نمی دونم چی میشه .. پ . ن 2 : از همه ی دوستانی که باهام همدردی کردن ممنونم .. پ . ن 3 : دوست ندارم کسیو ناراحت کنم ، واسه همین دیگه توی غریبه نمی نویسم .. حداقل تا وقتی که بتونم خودمو یکم جمع و جور کنم .. پاشیدم .. یه جور ناجور .. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اسفند 1389ساعت 18:38 توسط gharibe89 |
|
|
خیلی دلم دریا می خواد .. یه جای آروم .. گاهی وقتا تو زندگی پیش میاد که آدما بدجوری به یه گوشه ی خلوت احتیاج دارن .. همیشه تو زندگی ، توی شرایط بد ، سعی کردم یه بدتری رو در نظر بگیرم تا اون شرابط بد برام زیاد بغرنج نباشه .. 10-12 روز پیش مادرم حالش بهم خورد .. قندش زده بود بالا ، دیگه انسولینی شده .. خیلی روم تاثیر گذاشت ، ولی با خودم گفتم : بد از بدتر بهتره .. تو همون بیمارستان دکتر قلب هم اومد بالا سرش .. واسش تست ورزش نوشت .. جوابش خوب نبود .. بازم گفتم : بد از بدتر بهتره .. رفتیم آنژیوگرافی ، تو جمع دکتر گفت یکی از رگای قلبش بسته اس .. گفتم : بد از بدتر بهتره .. تو راهرو دکتر منو کشید کنار و گفت هر سه تا رگش بستته اس ، حتمن باید عمل بشه .. گفتم : بد از بدتر بهتره .. تا اینکه سه روز پیش بهمون گفتن اگه عمل نکنه حتمن میره ، اما اگه عمل بکنه فقط 3% احتمال داره از اتاق عمل زنده بیرون بیاد .. کم آوردم .. فقط همین .. پ . ن : اون کاغذایی که رو وبلاگ زده جای عکس هاست ، سایتی که توش عکسامو آپلود می کردم گیر داده .. اصلن حوصله ی درست کردنشو ندارم .. ببخشید .. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 19:6 توسط gharibe89 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سایه اش را انتهای جاده دیدم .. با شور و اشتیاق به سمتش دویدم .. او آرام گام بر می داشت و من در حال دویدن.. ولی باز هم بین ما فاصله بسیار بود .. هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم .. به سرعتم افزودم .. چشمم را به روی همه چیز بستم و همه را پشت سر گذاشتم .. به معبودم نزدیک می شدم.. لبخند بر لبانم نشست .. اشتیاق دیدارش مرا به اوج آسمانها می برد.. به او رسیدم .. خنده ای کردم و دستان گرمش را فشردم .. اما .. اما او آرام و بی روح نگاهی به من انداخت و گفت: آه .. ای غریبه .. کیستی؟!
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1389 بهمن 1389 |
|
RSS
|